#کوچ_پارت_196
به سمت در اومد و همين که نزديک شد، زنجير آويزون به کليد سالن رو از دستش کشيدم. با گيجي بهم زل زد. نيشخند زدم و گفتم: مادرم قراره با خانواده ات حرف بزنه.
خواست کليد رو بگيره. دستم رو عقب کشيدم و آروم تر ادامه دادم: من که هنوز مطمئن نيستم.
توي راهرو چشم چرخوند و عصباني گفت: بده!... الان يکي مياد.
دستم رو بالا نگه داشتم و گفتم: اصلاً يه بار هم گفتي من رو دوست داري؟
- تو چند بار گفتي؟!
- من ديگه کاري مونده که نکرده باشم؟
چشم هاش رو درشت کرد و گفت: بده اون رو... مگه همه چيز رو بايد جار زد؟
- من اين چيزها حاليم نيست... تا نگي دوستم داري، نميدم.
- من که دختر 14 ساله نيستم!!
- بگو؟
- خودت بايد تا حالا فهميده باشي.
دست انداخت و زنجير کليد رو کشيد. به خنده افتادم و محکم گرفتمش. گفت: بهشون خبر دادي ديگه کاري باهاشون نداري؟
- به دوست دخترهام؟!
- به همون هايي که استخدامت کرده بودند!
romangram.com | @romangram_com