#کوچ_پارت_194

با گيجي بهش خيره شدم. دلم رو کشيده بود کف شرتم که اين رو بگه؟! مامان به من نگاه کرد که عکس العملم رو ببينه. بعد به آقاجون گفت: اتفاقاً خيلي پرس و جوش رو کردم.

- اسمش تو دهن نمي چرخه ولي از سر اين هم زياده!

- علف بايد به دهن بزي شيرين بياد.

بعد هر دو به بزي بدبخت نگاه کردند و آقاجون با پوزخند سر تکون داد. با اون نمايشي که من سر خواستگاريش راه انداخته بودم، ديگه پرسيدن داشت؟! شونه بالا انداختم و سعي کردم که لحن صدام بي تفاوت باشه. گفتم: بعداً حرف مي زنيم، عجله دارم.

هنوز از در بيرون نرفته بودم که صداي طعنه آميز آقاجون رو شنيدم: پنج دقيقه پيش که داشتي کبود مي شدي! حالا وقت نداري؟!!

خنده ام گرفت و نتونستم جواب بدم. فقط مستقيم سمت در رفتم. بعد از ديشب ديگه طاقت تو خونه موندن نداشتم. استخون هام جون رانندگي نداشت ولي با تاکسي خودم رو به آموزشگاه رسوندم.

وقتي سوار آسانسور شدم، مهدوي تازه از در وارد سالن شد. صورتش پکر و بي حوصله بود و من با دمم گردو ميشکستم. آسانسور رو براش نگه داشتم. وارد شد و سر تکون داد. بي مقدمه گفتم: يه چيز ناجوري شنيدم! پريشب... مثل اينکه وسط مجلس برق ها... آره؟

مي دونست که من برادر زن رامبدم. در واقع همه مي دونستند. نفس عميقي کشيد و گفت: مهم نيست. به هر حال فرقي توي نتيجه نداشت.

دکمه ي طبقه ي خودش رو زد و من به لبخندم توي آينه ي جلوم نگاه کردم. موقع پياده شدن با اخم عجيبي نگاهم کرد و گفت: کار خيلي بچگونه اي بود!

با لبخند گفتم: حادثه که ديگه بچه و بزرگ نداره!

- بله!

رفت و «بله» اي که گفت بيشتر شبيه فحش بود. وقتي وارد طبقه ي خودمون شدم و ديدم کلاس بچه ها خاليه، حسابي توي ذوقم خورد. دوباره نمايش داشتند و کلاس توي همکف تشکيل مي شد. البته با اين بدن کوفته آرامش و سکوت بهترين چيز ممکن بود. ساعت هاي تدريسم پشت سر هم رد شد و با هر بار عوض شدن هنرجوم يه سري به راهرو مي زدم اما جون پايين رفتن نداشتم. بالاخره تصميم گرفتم که اس ام اس بدم. نوشتم: سلام. کجايي؟

پنج دقيقه طول کشيد تا جواب بده. نوشته بود: تازه ديدم. تو کجايي؟

- سر کلاسم.


romangram.com | @romangram_com