#کوچ_پارت_193

پلک هام رو بستم و لحظه اي فشار دادم، بعد به اين نتيجه رسيدم که اگر قيل و قال راه بندازم قضيه جدي تر ميشه. به روي خودم نياوردم و لقمه رو تو دهنم چپوندم. لعنتي از گلوم پايين نمي رفت. داشتم با ميل شديدم به شکستن تموم ظرف هاي سر سفره و پرت کردن استکان توي دستم سمت آقاجون، مبارزه مي کردم. باز دستش گزک داده بودم و از همين حالا مي دونستم که مي خواد پدرم رو در بياره! نصف شب خواب و زندگي نداشت که رفت و آمد من رو مي پاييد؟! به زور جرعه اي از چاي خوردم و لقمه رو با اخم پايين دادم. نمي خواستم به صورت آقاجون نگاه کنم و حس پيروزي رو تو چهره اش ببينم. نه... اين شانس رو بهش نمي دادم که از چشم هام متوجه دردم بشه.

کف دستم رو روي پيشونيم گذاشتم و آرنجم رو به ميز تکيه دادم تا تمام حواسم به صبحونه ام باشه. مامان وارد آشپزخونه شد و سر جاش کنار آقاجون نشست. به اون هم نگاه نکردم. حتماً آقاجون تا حالا بهش گفته بود. ازش خجالت مي کشيدم. صداي مامان به گوشم خورد: چي شده؟ چرا ساکتيد؟

آقاجون جواب داد: پسرت زن مي خواد!

سريع نگاهش کردم. بدون توجه به من ادامه داد: ديگه وقتشه.

صورت مامان غرق خوشحالي شد و گفت: معلومه که وقتشه. خودم از همين امروز آستين بالا مي زنم.

تک سرفه اي کردم و گفتم: مامان...

- باز بهونه نياري ها!

- من...

- هزار تا دختر ديدم برات، يکي از يکي خانوم تر.

با بلاتکليفي و خواهش نگاهش کردم. گفت: نکنه خودت کسي رو زير سر داري؟!

آقاجون وسط حرفمون پريد: دخترهاي دور اميرعادل که تکليفشون روشنه! حق ندارند پاشون رو از اين در تو بذارند!! گفته باشم!

مامان ناراحت شد اما چيزي نگفت. ديگه مطمئن شدم که قصد آقاجون چوب لاي چرخ انداختنه. هميشه مي خواست با دختري که من معرفي مي کنم مخالفت کنه، حالا هم بهانه ي کافي داشت. صبحونه رو ول کردم و با احتياط از جام بلند شدم که جلوشون لنگ نزنم. سمت در رفتم و گفتم: خدافظ مامان.

- مراقب باش! انقدر خودت رو صدمه نزن!

سر تکون دادم و آقاجون به مامان گفت: ببين خسروي نمي خواد دخترش رو شوهر بده؟


romangram.com | @romangram_com