#کوچ_پارت_192
- وقتم کمه، مي خوام زود برم.
- زير چشمت چي شده؟
- هيچي.
- باز شاخ و شونه کشيدنت به دعوا رسيد؟
- ...
- باز کدوم بي نوايي رو روونه ي درمونگاه کردي؟
حرفي نزدم. گوشه ي لبم کمي جر خورده بود و نمي تونستم با کسي دهن به دهن بذارم. هنوز هم بدنم کوفته بود و درد داشت. ديشب زود خوابم برده بود و صبح به زور دوش گرفته بودم. آقاجون به عادت گنده دماغي هميشه، استکانش رو پر سر و صدا روي نعلبکي گذاشت و با نگاه کوتاهي به در آشپزخونه که چند لحظه پيش مامان ازش بيرون رفته بود، گفت: سر دختر مردم دعوا راه انداختي؟
- نه!
- دختر خسروي؟
لقمه اي که درست کرده بودم رو هوا موند و چشم هام سمتش چرخيد. خيلي جدي گفت: ديشب ديدمتون!
لقمه از دستم افتاد. آب دهنم رو قورت دادم. با تأسف سر تکون داد و گفت: فکر مي کردم اين دختره به دردت مي خوره... جمعت مي کنه.
- ...
- اشتباه مي کردم... خسروي کلاهش رو بندازه بالاتر که دخترش نصف شب ميره خونه ي لات محل!!
دهنم رو باز کردم اما هيچ کلمه اي ازش بيرون نيومد. اصلاً نمي دونستم چي بايد بگم. يه گند ديگه بالا آورده بودم و اگر به گوش پدر و برادر رکسان مي رسيد، همه چيز به هم مي ريخت. پوزخندي زد و گفت: عجله داشتي، ديرت نشه!!
romangram.com | @romangram_com