#کوچ_پارت_191

- مي دونم.

بلند شد و شالش رو مرتب کرد. کيفش رو از روي زمين برداشت و سمت در رفت. برگشت و گفت: مطمئني خوبي؟

- آره.

- برم؟

- نه!

- ...

- خودت پرسيدي، اگه به منه که نه!

- ...

- خيله خب برو... من مشکلي ندارم.

- صبح نيا آموزشگاه. زنگ بزن تارا کلاس هات رو کنسل کنه.

- تا صبح بهتر ميشم.

صورتش گرفته شد و گوشه ي شالش رو توي دستش پيچوند. گفتم: ببين... من نمي خواستم کار خاصي کنم.

از حرف خودم خنده ام گرفت. با لبخند کوچيکي، سر تکون داد و بيرون رفت. کليد برق بالاي تخت رو زدم و خودم رو با بي ميلي روي تخت ولو کردم. چه انتظاري داشتم؟ امشب کنار من بخوابه؟! پلک هام رو بستم و سعي کردم به صحنه هاي چند دقيقه پيش که توي فکرم مدام مرور مي شد، اهميتي ندم.

آقاجون يه قند ديگه توي چايش انداخت و در حاليکه هم مي زد، دوباره به من نگاه کرد. نمي خواستم چيزي غير طبيعي به نظر برسه اما ساق پا و کمرم هنوز مشکل داشت و نمي تونستم سر سفره بشينم. برعکس هر روز، چايم رو برداشته بودم و با يه سري خوراکي ديگه پشت ميز کنار سفره نشسته بودم. آقاجون بالاخره با صورت مشکوک پرسيد: چرا زمين نميشيني؟


romangram.com | @romangram_com