#کوچ_پارت_190
ولي بدتر لب هاش لرزيد و اشک توي چشم هاش جمع شد. با التماس گفت: تو رو خدا ديگه نرو!
- ...
- خب؟
نيم خيز شدم و به دستم تکيه دادم. دوباره گفت: من نمي خوام بلايي سرت بياد.
نمي خواستم اما نتونستم طاقت بيارم. نشستم و بغلش کردم. جلوم رو نگرفت. خودش رو تو بغلم جمع کرد. سرش رو به سينه ام چسبوندم. نگاهش هنوز روي زخم پام زوم کرده بود. گفت: ديگه نميري؟
- نه، نميرم.
- قول بده!
- قول ميدم.
سرش رو بلند کرد و گفت: کي مياي خواستگاريم؟
خنده ام گرفت. اول فکر کردم شوخي مي کنه اما چشم هاش واقعاً جدي بود. با لبخند گفتم: حالا کي گفته مي خوام بيام خواستگاري؟!
چند لحظه ساکت نگاهم کرد و انقدر بهت زده بود که سريع گفتم: غلط کردم بابا!
ابرو بالا انداخت و خودش رو عقب کشيد که نذاشتم. نگاهم بدجوري روي لب هاش ميخکوب شد. انقدر که درد هام يادم رفت و وقتي اولين بوسه رو گرفتم حواسم از همه چيز، حتي موقعيت خودمون و خانواده هامون، پرت شده بود. شال صورتيش رو از عقب پايين کشيدم. انگشت هاش بين موهام فرو رفت و به کمرم چسبيد. تمام حرف هاي فاطمه رو باور کردم. تا به حال هيچ دختري با همچين حسي طرفم نيومده بود. تا به حال انقدر راحت به کسي قول نداده بودم. اصلاً نمي تونستم بهش «نه» بگم.
بي اراده دراز کشيدم و با خودم پايين آوردمش ولي سريع ازم جدا شد و نشست. نمي دونستم الان کار بدي کردم يا نه! اما خيلي ناجور نگاه مي کرد. چشم هاش توي اتاق چرخيد، بعد به ناخن هاش خيره شد، دست آخر دوباره به من نگاه کرد. گفتم: ما که تصميممون رو گرفتيم!
لب پايينش رو بين دندون هاش گرفت و بعد گفت: من بايد برم خونه...
romangram.com | @romangram_com