#کوچ_پارت_189
سر تکون دادم. داخل رفت و با حوله ي خيسم برگشت. نزديکم نشست و گفت: تو دراز بکش!
خودم رو ليز دادم. بالش زير سرم رو برام مرتب کرد و حوله رو روي گونه و گوشه ي لبم کشيد. با اخمي که از سوزش بود کمي سرم رو عقب کشيدم، چونه ام رو نگه داشت و گفت: وول نخور!
- الان شستم! دوباره خون مياد؟
- آره... کمه ولي فردا جاشون مي مونه...
صورتش خيلي پکر بود. به کارش ادامه داد و زمزمه کرد: ببين با خودت چکار کردي.
- من يا اون پفـ...
جمله ام رو خوردم. دستش متوقف شد. به چشم هام خيره شده بود. مي دونستم حوصله ي شوخي کردن نداره. نصفه شب، توي اتاقم، با شلوارک... نبايد اجازه مي دادم همراهم بياد بالا. حرف پيش کشيدم که از فکرم بپره: چجوري با فرشاد هماهنگ کردي؟
- به کارهات مشکوک شده بودم، اون روز که گفتي از جون مايه ميذاري... قسمش دادم اگه تو دردسر افتادي، خبرم کنه.
- چطوري خبر کرد؟ شماره داده بودي؟!
واسه اخمم ابرو بالا انداخت و گفت: زنگ زد گفت دير کردي. فکر مي کرد من مي تونم از خر شيطون پياده ات کنم... من هم ديدم بابا حواسش نيست، به بهانه ي کارگاه پشت بوم جيم شدم.
- اوه اوه... دخترهاي اين دوره زمونه چه کارها مي کنند!!
خنديدم و دستش رو توي دستم نگه داشتم. از لحن پيرزنونه ام خنديد. سرش رو برگردوند و چشمش به زخم و کبودي هاي ساق و زانوي پام افتاد که از تصادف موتور ايجاد شده بود. حال تميز کردنش رو هم نداشتم. خنده روي لب هاش خشکيد و با نگراني نگاهم کرد. گفتم: از رو موتور افتادم وگرنه دو نفر که حريف من نمي شدند!
- همه ي اين ها تقصير منه.
- چيزي نيست... گريه نکني ها!
romangram.com | @romangram_com