#کوچ_پارت_188

با تعجب بهم زل زد. باز خنده ام گرفت و گفتم: تا در حموم منظورمه!... مي خوام لباس عوض کنم، شلوارم درد مياره.

کتون تنگ مشکي پوشيده بودم و به پاي ضرب ديده ام فشار مي آورد. از جاش بلند شد و گفت: همين جا عوض کن، من ميرم بيرون.

- يه چيزي از تو کشو بنداز بعد برو.

در کشوي اول رو باز کرد، سريع بست و گفت: خودت بردار!

نيشم باز شد. چپ چپ نگاهم کرد و بيرون رفت. کشوي اشتباهي رو باز کرده بود. به زور سمت سرويس رفتم به صورتم آب پاشيدم. رد خون توي سينک راه باز کرد. جاي چند تا زخم تو صورتم افتاده بود. يکي دو بار همينجوري نصفه شب خونه اومده بودم و علي رو سکته داده بودم. امروز نبود که ببينه. چند تا دستمال از رل کشيدم و بيرون رفتم. کنار کشوهاي کمدم از درد شکم پخش زمين شدم. حتي شکم شيش تيکه هم بعد از ده تا لقد وا ميده. شانس آوردم که فرشاد زود رسيده بود وگرنه اين تازه دست گرميشون بود. شلوار رو به زحمت در آوردم و گوشه اي انداختم. شلوارکم راحت تنم رفت. تيشرت رو هم يه گشادتر عوض کردم. رکسان به داخل سرک کشيد و آروم پرسيد: بيام؟

- بيا!

وارد اتاق شد و به شلوارک چارخونه ام نگاه کرد که فقط واسه خوابم بود. با خنده گفتم: نمايش رو از دست دادي.

نخنديد. جلوم نشست و با ناراحتي گفت: اگه خون ريزي داخلي کرده باشي چي؟

- چيزي نيست... تا حالا معلوم مي شد.

- دلم نمياد برم.

با نيشخند گفتم: کي گفت بري؟

چشم هاش رو درشت کرد و زير بازوم رو گرفت. بلند شدم. فقط مي خواستم روي تخت ولو بشم و نفهمم کي خوابم مي بره. روي ملافه ها نشستم و به تاج تخت تکيه دادم. از کيفش قرص بيرون آورد و گفت: بيرون يه پارچ و ليوان بود.

سمت در اتاق رفت و من گفتم: مادرم هر شب ميذاره.

با پارچ يخ برگشت. يه قرص بالا انداختم و ليوان رو سر کشيدم ولي اين قرص چيزي از دردهاي من کم نمي کرد. حالم داغون بود و بدنم مچاله... اما نمي خواستم جلوي رکسان به روي خودم بيارم. به دري اشاره کرد و گفت: دستشويي اينه؟


romangram.com | @romangram_com