#کوچ_پارت_187
- قبل من...
نمي دونستم فرشاد چقدر ممکنه بهش گفته باشه، جمله ام رو قطع کردم. خودش گفت: من جريان رو مي دونم. تو جاشون رو گرفته بودي؟
- آره.
بقيه ي راه تا خونه هر دو سکوت کرديم و من خودم رو به خواب زدم. ماشين رو پارک کرد و بي سر و صدا پياده شد. سر جام نشستم. داشت با فرشاد صحبت مي کرد که ماشينش پشت مال من پارک بود. فرشاد سر تکون داد و به اين طرف اومد. در سمت من رو باز کرد و گفت: رو به راهي؟
- آره بابا.
- بذار ببرمت بيمارستان.
- خوبم. لازم ني.
- مي دونم... خودم رو پاره هم کنم، کار خودت رو مي کني!
با لبخند سر تکون دادم. دست داد و سمت ماشينش برگشت. سوار شد و رفت. رکسان در رو برام باز کرد و با صدايي که در حد پچ پچ بود گفت: کليدت کجاست؟
کليد رو از جيبم بيرون آوردم. با احتياط و بي صدا در خونه رو باز کرد. نمي خواستم مثل کتک خورده هاي بدبخت بهش تکيه کنم. نذاشتم کمکم کنه و خودم تا دم در رفتم. ماشين رو قفل کرد و دنبالم اومد. با نگراني نگاهي به انتهاي کوچه انداخت، برق هاي خونه شون خاموش بود. در رو آروم بست. نزديک بود بيفتم، بازوم رو نگه داشت و سمت خونه هول داد. با کمترين صدايي که مي تونستيم ايجاد کنيم، از پله هاي تاريک بالا رفتيم. مامان و آقاجون به دير اومدن هاي من عادت داشتند و زود مي خوابيدند. با بدبختي خودم رو به طبقه ي دوم رسوندم و روي تخت دراز کشيدم. کنارم نشست و با دلخوري به چشم هام خيره شد. کاش لامپ رو روشن نکرده بود و با اين قيافه نمي ديدمش. از حال من بدتر بود. لب هام رو باز کردم که حرفي بزنم، آهسته گفت: لازم نکرده!!
- رکسانا!
- هيس! هيچي نگو!!
کوتاه خنديدم و سر جام نشستم. گفت: کجا؟ بخواب ببينم!
- کمک کن برم حموم.
romangram.com | @romangram_com