#کوچ_پارت_185
پلک هام رو روي هم فشار دادم و گفتم: از مهدوي عزيزت چه خبر؟!
گريه اش بيشتر شد و گفت: ديوونه اي به خدا. داري من هم ديوونه مي کني!
- ...
- رامبد رو واسطه گرفته بود. به داداشم چي مي گفتم؟
- ...
- مي خواستم بجنبي به خودت.
- ...
- من بهتر از مهدوي ها رو رد کردم.
نگاه کوتاهي به عقب انداخت و اضافه کرد: به خاطر توُي ِ...
صفت مناسبي پيدا نکرد. خودم گفتم: من ِ خر!
حرفش رو ادامه داد: چرا فقط مي خواي من رو ناراحت کني؟ مگه من چه بدي اي در حقت کردم؟ با هر کي که دوستت داره اينجوري مي کني؟
- ...
- من بميرم راحت ميشي؟
گوش نمي دادم چي ميگه فقط صداي ناله اش اعصابم رو داغون مي کرد. گفتم: بس کن! من به اندازه ي کافي له ام، تو ديگه بيشترش نکن!
romangram.com | @romangram_com