#کوچ_پارت_184

- خوبم. بزرگش نکن!

البته هنوز توي شکم و پاهام درد داشتم ولي نمي خواستم کسي رو وارد اين جريان کنم. دعواهاي بدتر از اين کرده بودم و مي دونستم سگ جون تر از اين حرف هام. کمکم کرد که بشينم. چند تا سرفه کردم و درد سينه هم اضافه شد. زير بغلم رو گرفت و آروم آروم به طرف ماشين برد. در عقب رو باز کرد و من نشستم. چند تا دستمال کاغذي از جعبه توپي شکل بيرون کشيد و گوشه ي لب و گونه ام گذاشت. دستمال ها رو نگه داشتم. به زحمت دراز کشيدم و گفتم: ماشين کي رو آوردي؟

- پسر عموم.

- نيم ساعت دراز بکشم رو به راه ميشم، ميشينم پشت فرمون.

- من از پشتتون ميام.

- پشتمون؟!

در رو بست و سوالم رو نشنيد. چند ثانيه بعد در جلو باز شد و فرشاد پشت فرمون نشست. گفتم: ماشين خودت چي؟

ولي صدا زنونه بود. صداي نازک رکسان جواب داد: من که ماشين نياوردم!

از تعجب زياد نمي دونستم بايد چجوري باهاش رفتار کنم. دلخور باشم يا عصباني يا خوشحال! همين دو ساعت پيش بود که فکرش داشت من رو به کشتن مي داد، حالا پشت فرمون ماشينم نشسته بود و من هم انگار از خدام بود!!!... حرفي نزدم. راه افتاد. بعد از پنج دقيقه خودش به حرف اومد: قصدت چيه؟

- ...

- فقط مي خواي من رو اذيت کني. نه؟

صداش بغض داشت و مثل سوهان روي اعصابم کشيده مي شد. چه دست پيش رو هم گرفته بود. گفتم: من يا تو؟

- تو اين بيابون چکار مي کني؟ کاري که مي گفتي اين بود؟

جواب ندادم. بغضش شکست و با گريه گفت: من بايد با اين وضع وسط جاده پيدات کنم؟!!


romangram.com | @romangram_com