#کوچ_پارت_183

چند بار زانوم رو خم و راست کردم و پشت فرمون نشستم. روشن کردم و با بيشترين احتياطي که مي تونستم به خرج بدم، از گاراژ بيرون رفتم. درد داشتم اما خودم رو به بي خيالي زدم و به رانندگي ادامه دادم. يه ساعت استراحت روي اون کاناپه حالم رو بهتر کرده بود. بايد سريع تر از خلوتي اين جاده ي فرعي خارج مي شدم. نور بالا رو هم زده بودم که جونوري وسط جاده نياد. چون به سختي مي تونستم ماشين رو کنترل کنم.

زياد از گاراژ دور نشده بودم که توي آينه ي جلو حرکتي رو ديدم. بيشتر دقت کردم و ماشين رو تشخيص دادم. يه سمند با رنگ روشن بود که چراغ هاش رو خاموش کرده بود و مدام فاصله اش رو با ماشين من کم مي کرد. ترس برم داشت و روي پدال گاز فشار آوردم که پام تير کشيد. سرعت رو بيشتر کردم. جاده به اندازه اي که از کنارم عبور کنه وسيع بود ولي تجربه ام بهم مي گفت که همچين منظوري نداره...

کشيدم وسط جاده که نتونه جلوم در بياد. باز سرعت رو بالا بردم و حواسم رو به آينه دادم. اون هم سريع تر دنبالم مي اومد و پاي من همچنان درد مي کرد. عاقبت استخون هاي قوزکم طاقت نياورد و پام روي پدال شل شد. سمند از پشت به سپرم کوبيد و کمي من رو به جلو پرت کرد. ماشين خاموش شد. تا دست بردم که سوئيچ رو بپيچونم و راه بندازم، دوباره کوبيد. با ضربه اي که به سرم خورده بود، ناي هيچ عکس العمل سريعي رو نداشتم. تا به خودم جنبيدم دو نفر از ماشين پياده شده بودند و مي دويدند.

راه طولاني اي تا رسيدن به يه آبادي داشتم. ماشين رو روشن کردم و راه افتادم که در جلو باز شد. يکي از مردها يقه ام رو گرفت و از ماشين بيرون کشيد. تقلا کردم. مرد دوم هم به کمکش اومد و من صورتش رو شناختم. همون موتور سواري بود که کارش رو به من داده بودند. دست هاش رو پس زدم و سمت هر دوشون لگد و مشت پروندم. صدام رو بلند کردم که اگر کسي اطراف باشه، به دادم برسه ولي فايده اي نداشت.

حال و روزم همينجوري هم خراب بود و از پس دو نفر بر نمي اومدم. يکيشون زير پام کشيد. زانوم خم شد و از پشت وسط جاده افتادم. صداي داد و فريادهامون توي سکوت ارتعاش پيدا کرده بود. مي دونستم هيچ کس اين دور و بر نيست که اين فحش هاي بي ناموسي رو بشنوه! لگدي که سمت صورتم اومد رو گرفتم ولي ضربه هايي که به شکمم خورد، امونم رو بريد و باعث شد نيمه جون بيفتم. دست از تقلا کشيدم. اگر پا و سرم ضرب نديده بود مي تونستم جلوشون بايستم ولي حالا... پسر روي سينه ام نشست و تو صورتم خم شد. با نفس نفس گفت: هي... بهت گفتم گورت رو گم کن... گوش ندادي...

- شانس آورديد زخمي بودم...

يقه ام رو بالا کشيد. به دست هاش چنگ انداختم. فکرم سمت رکسان رفت که ثابت کرده بود، مرگ و زندگيم براش مهم نيست. بعد سمت مامان و فاطمه... با حرص گفت: لياقتت همين غلت زدن امشب بود بي پدر. مثل آشغال پرتت مي کنند بيرون!

فشار دست هام رو بيشتر کردم و با سرفه گفتم: مردي يه روز ديگه بيا سراغم!

نور توي صورتش افتاد و نگاهش به همون طرف چرخيد. يه ماشين داشت نزديک مي شد. جلوي ماشينم نگه داشت. کسي با سرعت ازش پياده شد و به اين طرف دويد. صداي فرشاد توي گوشم زنگ زد: عادل!

پسر زير لبي فحشي داد. يقه ام رو محکم به عقب هل داد و از روي سينه ام بلند شد. پشت سرم به شن هاي کف جاده خورد و ناله اي کردم. پسر سريع سمت ماشين خودش دويد و فرشاد هم با بد و بيراه دنبالش رفت. پسر خودش رو داخل ماشين انداخت و دوستش که زودتر از اون پشت فرمون نشسته بود، دنده عقب گرفت. فرشاد ولشون کرد و به طرف من دويد. بالاي سرم نشست و گفت: اين کي بود؟ پول مي خواست؟

- نه... تسويه حساب بود.

- سر چي؟... مي توني بلند شي؟

- آره.

- بذار زنگ بزنم اورژانس.


romangram.com | @romangram_com