#کوچ_پارت_182
سعي کردم بلند بشم. دستش رو روي شونه ام گذاشت و پايين کشيد. دوباره نشستم. جرعه اي که ته ِ ليوان من بود رو هم سر کشيد و بعد از هل دادن ليوان روي ميز، گفت: اصلاً از سر شب يه مرگيت بود.
شيدا: مگه مشکلي داري؟
کمالوند: پول لازمي به خودم بگو!... وقتي ميري رو موتور من، بايد فکرت از همه چي آزاد باشه، مي فهمي؟ نه اينکه اينجوري بريني به سرتا پاي من!
با نفرت نگاهش کردم. زير لب فحشي داد و سرش رو برگردوند. وقتي کنترل موتور از دستم در رفت و کلاه هم از سرم افتاد، نزديک بود بميرم. حالا جلوي من از پول حرف مي زد. به زور بلند شدم و دست شيدا رو از روي ساعدم پس زدم. لنگ لنگون طرف در رفتم. شيدا بلند گفت: بيا بشين! حالت خوب نيست.
مسعود: خودش مي دونه... به تو چه؟
اهميتي به هيچ کدوم ندادم. کسي دنبالم اومد و جلوي پله هاي راهروي نيمه تاريک، بازوم رو گرفت. برگشتم و کمالوند رو ديدم. دسته اي تراول از جيبش در آورد و توي جيب جلوي پيراهنم چپوند. ديگه نتونستم طاقت بيارم و داد زدم: لازم نکرده!
پول رو بيرون آوردم و به طرفش گرفتم. دستش رو دور نرده ها گذاشت که نيفته و نفسش رو فوت کرد. بعد گفت: ببين پسر! ارزش تو برام بيشتر از يه بار باخته... ترسم از اينه که شانس اين دوره ام رو به باد داده باشي. همين!
با پوزخند گفتم: شانس؟!
- پولت رو بگير، بخواب تا صبح، فردا ميگم ببرنت خونه.
پول رو توي مشتم مچاله کرد و ادامه داد: لج نکن... اوني که ديروز بهت زنگ زد، آدم خودم بود... اينجور وفاداري ها برام ارزش داره. حاليمه که با کي طرفم.
يه کم نرم شدم ولي اخمم رو باز نکردم. ادامه داد: به من ميگن کمالوند! مردم روم حساب مي کنند. اخلاقم تنده، درست... ولي کِي هوات رو نداشتم؟
سر تکون دادم و پول رو توي جيبم برگردوندم. قبلاً گفته بود تا برنده نشم از پول خبري نيست. البته حادثه ي امشب ربطي به روندن من نداشت. فقط ذهنم تمام مدت درگير رکسان و بي خبريم بود. يه آن کنترل سرعت از دستم در رفت... گفتم: نمي تونم شب بمونم.
آروم پله ها رو يکي يکي پايين رفتم. همه رفته بودند و سالن خالي و نيمه تاريک بود. فقط مي خواستم زودتر از اينجا بيرون برم. نرسيده به در، از همون بالاي پله ها با هيجان گفت: تا چند هفته سوار نميشي تا اوضاعت مرتب شه. بعد دهن همه اشون رو سرويس مي کنيم!
معلوم بود که ناراحتيش از کم آوردن جلوي بقيه است تا پول! نمي دونستم دارم به خاطر کي جون مي کنم ولي با سر تاييد کردم و بيرون رفتم. با sms اي که شب خواستگاريش فرستاده بود، ديگه فهميده بودم که اوضاع به اولش بر نمي گرده. دو روز کامل جواب تلفن کسي رو نداده بودم. تمام امروز رو هم تو خيابون ها چرخيده بودم که خونه نباشم. مجبور بودم واسه مسابقه بيام، رو من حساب کرده بودند... دختره ي آشغال اين همه مدت من رو سر کار گذاشته بود. چرا بهش اجازه داده بودم؟! چرا حالم انقدر داغون بود که انگار دنيا تموم شده؟!
romangram.com | @romangram_com