#کوچ_پارت_181

اخم کردم و باز سعي کردم که پام رو تکون بدم. درد داشت ولي درست نشستم که نشون بدم مشکلي ندارم. کمالوند هيکلش رو کنارم روي کاناپه انداخت و ليوان خودش رو يه جا سر کشيد. با اخم پايين فرستاد و دستش رو روي گلوش گذاشت. ضربه اي به شونه ام زد و گفت: به پات فشار نيار!! لازمش دارم.

خودم رو عقب کشيدم که دستش رو بندازه. بين موهاي به هم ريخته اش پنجه کشيد و گفت: مي دوني بحث چقدر پول بود؟ اگر فحش نمي دادم که سکته مي کردم!

شيدا: عيبي نداره بابا... تموم شد ديگه.

کنارم روي دسته ي کاناپه نشست و جعبه ي کمک هاي اوليه رو روي پاش گذاشت. بين وسيله ها مشغول گشتن شد و گفت: الان يه فکري به حال زخمت مي کنيم.

بهش نمي اومد که تا حالا دست به سياه و سفيد زده باشه. از سردرگمي صورتش موقع بررسي وسيله ها هم کاملاً معلوم بود. با صداي مسعود نگاهم رو از کوتاهي دامن و ساق پاهاي آويزونش گرفتم و به در دوختم. گفت: ولش کنيد... ديرمون شد! من فردا بايد برم سمينار! مسئوليت دارم...

شيدا: مي خواستي خودت ماشين بياري!

مسعود: اون جعبه ديگه چيه؟!

شيدا: زخمش عميقه.

دستش رو بالاي زخم پام روي پارگي هاي شلوار گذاشت و بررسيش کرد. نگاهم روي صورت جمع شده اش بود. خواست قيچي و بتادين رو برداره که مسعود سمتش اومد و جدي گفت: بده به خودش، يه کاريش مي کنه.

شيدا به من زل زد و گفت: شايد مجبور شم ببرمش درمونگاه.

مسعود عصباني از اينکه کسي بهش محل نمي داد، گفت: اين وقتي کار رو قبول کرد مي دونست با چي طرفه!

و منظورش از «اين» من بودم. دستم رو مشت کردم و به زحمت جلوي خودم رو گرفتم که حرفي نزنم. کمالوند با نگاهي به شيدا، رو به مسعود تشر زد: حوصله ندارم!

ليوان دوم رو سمتم گرفت و گفت: نمي خوري؟

- مي خوام برم.


romangram.com | @romangram_com