#کوچ_پارت_180
با بي تفاوتي گفت: دست بالاي دست بسياره، تا اون موقع بايد تا مي توني به جيب بزني، پيشنهادهاي پر سود هميشگي نيست.
- ...
- هنوز جوابت همونه؟
- همونه.
- ميل خودته. تا بعد.
قطع کرد و فرشاد گفت: کسي چيزي فهميده؟
- چي گفتي؟
- ميگم چرا رمزي حرف مي زدي؟
- چيزي نيست. غريبه بود.
برام اس ام اس اومد. از طرف رکسان بود. سريع بازش کردم. نوشته بود: کار خودت رو کردي ولي با شمع همه چيز رمانتيک تره!
اعصابم داغون تر از اين بود که جواب بدم. دوباره خاموشش کردم و فرشاد هم با ديدن صورتم جرات نداشت ديگه چيزي بپرسه.
بالش رو از زير سرم برداشتم و خودم رو بالا کشيدم. تکيه ام رو به دسته ي کاناپه دادم و بالش رو پشتم گذاشتم. پيشونيم رو به پشتيش چسبوندم. از بس از پنجره ي کنارم به محوطه ي گاراژي که مدام خالي و خالي تر مي شد زل زده بودم، چشم هام خسته شده بود. سعي کردم پاي ضرب ديده ام رو دراز کنم. لامپ اتاق روشن شد. سرم رو بلند کردم. کمالوند با پيراهن به هم ريخته و بدون کت توي چارچوب ايستاده بود. سرم رو برگردوندم و دوباره به پنجره نگاه کردم. مرديکه هر چي از دهنش در مي اومد بار من و خانواده ام کرده بود. نمي خواستم شر بشه و نتونم برگردم تهران وگرنه همون موقع سرش رو مي کوبيدم به ديوار!
توي اتاق قدم مي زد. سمتم اومد و يکي از ليوان هاي توي دستش رو به طرفم گرفت. وقتي نگرفتم گفت: بخور... حالت رو بهتر مي کنه.
شيدا از تاريکي در پشت پدرش بيرون اومد و با صداي آرومي گفت: امشب که نمي توني رانندگي کني... بخور!
romangram.com | @romangram_com