#کوچ_پارت_149

آروم گفت: مي ترسم مامانم زنگ بزنه.

- خيله خب.

منتظر آوردن صورت حساب نمونديم. سر راه ميز رو حساب کردم و بيرون زديم. خواستم در ماشين رو براش باز کنم، بعد پشيمون شدم و جلوش ايستادم. با لبخند نگاهش کردم. با تعجب گفت: نميري کنار؟

- نه.

- يعني چي اون وقت؟

- چرا به من سخت مي گيري؟ مثلاً دلت رو هم بردم!!!

به دور و بر نگاه کرد که چشم تو چشم نباشيم. گفت: من که کاري نکردم!

- راست ميگي، کارمون تموم نشد!... خودت نذاشتي.

سريع نگاهم کرد و گفت: چرا هر حرفي رو فوري به زبون مياري؟!

- کم کم عادت مي کني.

کيفش رو آماده ي زدن کرد و من به جاي جاخالي دادن، با خنده گفتم: بزن! تو بزني عيبي نداره.

چشم هاش رو درشت کرد و گفت: برو بشين! همه دارن ما رو نگاه مي کنند.

ماشين رو دور زدم و گفتم: بذار نگاه کنند.

از حرص خوردن هاش خوشم مي اومد. نظر ملت هيچوقت برام مهم نبود. همين که ماشين رو راه انداختم، از اينکه قراره پياده اش کنم حالم گرفته شد. وسط راه فاطمه اس ام اس داد و حرف رکسان رو قطع کرد. اول فکر کردم فهميده که بردمش سر قرار و مي خواد موعظه کنه ولي نوشته بود: مي دونستي فردا تولد رکساناست؟


romangram.com | @romangram_com