#کوچ_پارت_148

- کي از من بهتر؟

با خنده سر تکون داد و باز مشغول خوردن شد. از اون يخي اول کار در اومده بود. اصلاً من رو که مي ديد يه حال ديگه اي مي شد. تعجبم از اين بود که چرا اين همه سال نفهميده بودم! حدود بيست دقيقه اي تيکه بار هم کرديم و خنديديم. رکسان هم از کار و دانشگاهش حرف زد و من به جاي گوش دادن نگاهش کردم و سر تکون دادم. يهو به ساعتش خيره شد و گفت: ميشه زودتر بريم؟ مامانم الان هاست که نگران بشه، زنگ بزنه. من هم نمي تونم دروغ بگم.

- راستش رو بگو... بگو با داماد آينده اشي.

- فرمايش ديگه اي نيست؟

با ناله گفتم: ما که هنوز حرف نزديم.

- چه حرفي؟ رنگ و گل و نويسنده ي مورد علاقه مون؟!

البته که اين چرت و پرت ها بهانه بود که بيشتر کنارم باشه. ولي گفتم: چه عيبي داره؟

- عيبي نداره ولي چي بپرسم؟! من همه چيز رو درباره ي شما مي دونم.

- بر اساس همون تعريف ها و آوازه ها ديگه؟!

- نه. ده سال وقت داشتم که بشناسم.

- من که وقت نداشتم!

بلند شد و گفت: وقت داشتي، نمي خواستي.

- حالا که مي خوام... بشين!

جوابي نداد. فقط نگاه کرد. بالاخره از رو رفتم و در حاليکه بلند مي شدم، گفتم: سري هاي بعد از اين خبرها نيست!!!... هر وقت من بخوام پا ميشيم.


romangram.com | @romangram_com