#کوچ_پارت_145

شونه هام افتاد. دستم رو بلند کردم و به صندليم تکيه دادم. حرفش برام گرون تموم شده بود. سعي کردم آرامشم رو حفظ کنم. گفتم: فکر نمي کردم انقدر حسود باشي!

عصباني شد و گفت: حسود؟!!

- هر کس يه جوري زندگي مي کنه ديگه... برخورد من هميشه همينه.

پوزخند زد و دستش رو زير چونه گذاشت. ادامه دادم: اگر اون ها رو مي خواستم که الان اينجا بودند!

- حق با توئه.

- ...

- پس دفعه ي ديگه، من تو رو دعوت مي کنم جايي که با دوست پسرهاي قبليم مي رفتم.

صاف نشستم و توي صورتش دقت کردم که ببينم حقيقت رو گفته يا نه. ولي ظاهرش که جدي بود. من تا حالا با پسري نديده بودمش اما دخترها معمولاً دور از محل خودشون قرار ميذاشتند. من واسه ازدواج دنبال دختر دست خورده نمي رفتم. عصباني گفتم: يه بار ديگه تکرار کن!

سمت صندليش خم شدم. نگاهش توي صورتم مي چرخيد و باز مظلوم شده بود. دوباره گفتم: چي گفتي؟ نشنيدم.

- چطور واسه خودت ايرادي نداره؟!!

- نمي دونم تو دانشکده ي هنرتون چجور آدم هايي ديدي... ولي من از اون منورالفکرها نيستم ها!

- ...

- هر کاري کردي همين الان بهم ميگي.

بهش برخورد و با تاسف روش رو برگردوند. سفارشمون رو آوردند. از همون جوونيم هم دلم نمي اومد دختري رو برنجونم. اصلاً يکي دو تا از دوست دخترهام رو واسه اين نگه داشته بودم که دلم براشون مي سوخت. حالا هم که شب و روزم شده بود فکر کردن به اين عمه خانوم. تشکر کرديم و پسره رفت. هنوز نگاهم نمي کرد. آروم گفتم: خير سرمون اولين قرارمون بود...


romangram.com | @romangram_com