#کوچ_پارت_146
- ...
- هوم؟
- ...
دست چپش رو که روي ميز بود، گرفتم. باز نگاهم نکرد ولي دستش رو هم پس نکشيد. بايد از دلش در مي آوردم. اينطوري که نمي شد. گفتم: واسه حرف زدن آوردمت، نه قهر!
- حرف ها رو که خودت زدي.
- مي خوام بيشتر با هم آشنا بشيم.
- ...
- هيچي از هم نمي دونيم.
- ...
- اينکه يه جا کار مي کنيم واسه ازدواج کافي نيست.
چشم هاش هنوز قهر بود و با ني توي ليوان جلوش بازي مي کرد. با لبخند اضافه کردم: حتي اينکه تو لب هاي خوشگلي داري هم دليل نميشه!!
فوري سرش بالا آورد و يه جوري با چشم غره نگاهم کرد که به خنده افتادم. بهم خيره بود. حداقل اخمو بودنش رو به متعجب بودن تغيير داده بودم. بي خيال، جرعه اي از فنجونم خوردم. دوباره اخم کرد و گفت: شما چرا خجالت سرت نميشه؟!
- خسروي ها که خانواده ي متجددهان! چه خجالتي؟!
- حالا کي گفته من قصد ازدواج دارم؟
romangram.com | @romangram_com