#کوچ_پارت_144
جلوي کافه ي يکي از رفيق هاي دانشگاهم پارک کردم و قبل از اينکه رکسان خودش رو مرتب کنه و پياده بشه، در رو براش باز کردم. دستم رو جلو بردم. با لبخند دستم رو گرفت و پياده شد. نگاهي به در و ديوار و تابلوي بالاي ورودي انداخت و گفت: حداقل مي گفتي يه لباس بهتر مي پوشيدم.
جين و مانتوي آبيش رو بر انداز کردم و گفتم: خوبي.
کتم رو روي صندلي هاي عقب انداختم و قفل کردم. توضيح دادم: اينجا مال دوستمه. بريم؟
سر تکون داد. دستم رو دور شونه اش گذاشتم و به سمت پله هاي طبقه ي دوم راهنماييش کردم. بالا ميزهاش مخصوص قرارهاي دو نفره بود. ميزمون کنار شيشه هاي سرتا سري رو به درخت هاي بلوار بود. با لبخند براش صندلي بيرون کشيدم و منتظر موندم تا بشينه. بعد صندلي دوم رو کمي تغيير زاويه دادم و به جاي رو به روش، کنارش نشستم. اينطوري حال و هواي بهتري داشت. مخصوصاً با کسي که جدي بهش فکر مي کردم ولي انگار قيافه اش تو هم رفته بود. گفتم: من کاري کردم؟
چشم هاش رو از درخت ها گرفت و گفت: چي؟
- چيزي شده؟... انگار...
- نه، چيزي نيست.
تو طبقه ي پايين خودمون بايد سفارش مي داديم ولي بالا تشريفاتي تر بود. پسري که سفارش مي گرفت، سر ميزمون اومد و منو رو تو سيني تعارف کرد. من رو مي شناخت. احوالپرسي کرديم و با کنايه و لبخند گفت «قبلاً بيشتر مي اومدي!». با خنده سر تکون دادم. اخم هاي رکسان بيشتر شد. اينجا کاپوچينو ها و اسپرسوهاي خوبي داشت. يه کاپوچينوخواستم. وقتي رکسان حتي منو رو باز نکرد و گفت «فرقي نمي کنه»، با خودم فکر کردم که ممکنه چي دوست داشته باشه... مي خواستم با دختري برم زير يه سقف که حتي نمي دونستم چي دوست داره!! ياد آخرين دوست دخترم افتادم. هميشه شيرين سفارش مي داد. گفتم: يه... آناناس گلاسه براي ايشون!
بعد از دور شدن پسر، دستم رو روي برش هاي چوبي بالاي صندليش گذاشتم و آهسته پرسيدم: چيکار کردم خانومي؟!
باز بدتر شد. ديگه داشت به گريه مي افتاد. هنوز هم اونقدر با هم راحت نبوديم که بخوام آرومش کنم و يه حرکتي بزنم. فقط منتظر نگاهش کردم. به خودش مسلط شد و گفت: من مي خوام هر چي شنيدم رو فراموش کنم، خودت نميذاري.
اخم کردم و گفتم: منظورت چيه؟
با کنايه گفت: ظاهراً که خيلي تجربه داري!
- ...
- چند نفر رو روي همين صندلي نشوندي؟
romangram.com | @romangram_com