#ضربه_نهایی_پارت_99

سعی کرد نفس هایش را که به شمارش افتاده بود کنترل کند .
نفس عمیق کشید ومجدادا مسیر انتهای راهرو را طی کرد و وقتی سالن رسید لبخندی گوشه ی لبانش را شکل داد
سالن نیمه تاریک وغرق در سکوت بود
از شدت وحشت واسترس زانوهایش می لرزید .همچین سکوت وخلوتی دور از ذهن بود واین اورا بیشتر می ترساند .
سعی کرد به خود قوت قلب بدهد
تا این جای کار آمده بود وباید تا آخر می رفت .
ابتدا قدم هایش آرام وشمرده بود و وقتی هیچ خطری تهدیدش نکرد ..
در یک نگاه کل سالن را درنور دید وسپس مستقیم وبا گام هایی بلند به سمت دربی که در انتهای سالن خودنمایی می کرد رفت.
فقط کافی بود که از این عمارت لعنتی خارج شود تا این ادم ها را به سزای اعمالشان برساند به خصوص آن مرد احمق را !!
دستگیره ی در را پایین داد ودر را تا نیمه باز کرد و از سالن خارج شد و وقتی روی تراس ایستاد با برخورد هوای تازه به پوست صورتش
برای لحظاتی همه چیز را فراموش کرد و چندین بار حریصانه وپشت سر هم هوای تازه را استنشاق کرد.
سپس نگاه دلتنگش را از اسمان پرستاره گرفت وبه باغ روبه رویش که در آن تاریکی تا حدودی وحشتناک به نظر میامد چشم دوخت .
به سمت پله ها رفت وبا سرعت پله هارا پایین رفت و نگاه گیجش را در اطراف چرخاند
باید از کدام سمت می رفت تا بتواند خارج شود .
احتمال زیاد در اصلی نگهبان داشت و او باید فکری به حال نگهبان ها هم می کرد
نفسی گرفت و آرام مشغول دویدن شد
با فرو رفتن سنگ ریزه ها در پاهایش تازه متوجه گردید که کفش به پا ندارد .
از شدت درد لب هایش را زیر دندان کشید تا صدای فریادش سکوت شب را نشکاند .
مسافت طولانی که دوید نرسیده به اتاقک نگهبانی باصدایی که شنید وحشتزده خود را پشت درختی کشاند
فکر همه چی را کرده بود جز اینکه عمارت سگ داشته باشد آن هم سه تا و از نوع دوبرمن ورها شده !!!

romangram.com | @romangram_com