#ضربه_نهایی_پارت_100


یاس و نا امیدی در کل وجودش شعله کشید
محال بود بتواند حریف این سه تا دوبرمن آماده ی حمله شود
حالا می فهمید چرا عمارت محافظ ودوربین ندارد !!
سوزش پاهایش نفسش را بنده آورده بود وبغض مانند پنجه ای قوی گلویش را میفشارد .
دیگر نمی دانست چه باید بکند .
نه راه پس داشت ونه راه پیش !!
تکیه اش را به سختی از درخت گرفت .
کل بدنش عرق کرده بود ونسیم صبح گاهی که می وزید باعث نشستن لرز در بدنش شده بود .
نگاه نا امیدش را به اسمان دوخت وخیلی کوتاه با خدای خود رازو نیاز کرد واز او کمک خواست ..
باسوزش پاهایش نگاه از اسمان گرفت .
پاهای راستش را بالا آورد وبا دیدن کف پاهای زخمی وخونی اش حالت تهوع بهش دست داد .
پای چپش هم وضعیتی مشابه به این داشت !!
پاهایش گویی شرحه شرحه شده بود
مخال بود با این خون وسوزش بتواند فرار کند...
کلافه کف موهایش را خاراند وبه ناچار در مقابل تنها گزینه ای که داشت تسلیم گردید ..
لباس خود را با یک حرکت از تن کند .
درکمتر از چند ثانیه بدنش دون دون شد
کمی در خود جمع شد وبا کمک دندان وبه سختی آن را دونیمه تقسیم کرد .
روی زمین نشست وهردو پایش را بعد از تمیز کردن با لباسش محکم بست .

romangram.com | @romangram_com