#ضربه_نهایی_پارت_101

هنگامیکه بلند شد و اولین قدم را برداشت لحظه ای از شدت درد نفسش در سینه محبوس گردید .
اما با توجه به ذیق وقت نفسش را مهار کرد ودر جهت مخالف مسیری که آمده بود واز میان درختان شروع به دویدن کرد غافل از
اینکه داخل عمارت چه غوغایی به پاشده است
......
سراج که توسط ایرج از جریان با خبر شده بود با سرعت تمام ماشین را به سمت عمارت راند

امیدوار بود تا قبل از ورود او به عمارت سرمه را پیدا نکنند ...
می دانست که سرمه نمی تواند جایی برود واحتمالا جایی در همان باغ بود
هنگامیکه وارد عمات شد ..
مشاهیر رادید که در ایوان ایستاده وسیگاری می کشید به سمتش رفت وحال یاشار راپرسید
یاشار پوزخندی زد و گفت
_خوبه فقط سرش شکسته
سپس ابرویی بالا انداخت وبا خشم کنترل شده ای گفت
_اون جارو نگاه کن!!
سراج مسیر نگاه او را دنبال کرد وچون به باربد رسید که قلادی سگ ها را در دست داشت ومستقیم حرکت می کرد
خشمگین وبا یک حرکت از روی ایوان پایین پرید وبه سمت باربد رفت
مقابل او ایستاد وبا خشم گفت
_داری چه غلطی می کنی !!!
باربد با اخم گفت
_می خوام اون هرزه کوچولو رو پیدا کنم

romangram.com | @romangram_com