#ضربه_نهایی_پارت_102
دست سراج مشت گردید .
از میان دندان های قفل شده اش غرید
_تو کاری که بهت مربط نمیشه دخالتنکن
باربد ابرویی بالا انداخت وگفت
_اتفاقا خود دایی گفته من پیداش کنم
این را گفت ومنتظر نماند وخواست برود که دست سراج روی قلاده ی سگ نشست
سراج قلاده ی سگ را از دست باربد گرفت وبا تمسخرگفت
_احتیاجی به این سگ نیست !!
دنبال یک دختر می ری نه یک جانی !!
باربد خشنگین راهش راکشید تا برود که صدای هشدار آمیز سراج رامجدادا شنید
_اگر دختر رو پیدا کردی کوچکترین حرکتی نمی کنی باربد ومستقیم میاریش پیش من !!!
باربد ثانیه ای بیشتر نماند وبا قدم هایی بلند آنجا را ترک کرد تا چیزی نگوید ودردشر را به جان نخرد ...
تمام این تحقیرهارامی توانست در حافظه ی بلند مدت خود ذخیره کند ودر جایی که باید به موقع استفاده کند !!
شاهکار انگشت شصتش را به سراج نشان داد وسراج گفت
دوربین هارو چک کن شاهکار واگر چیزی پیدا کردی با من تماس بگیر
شاهکار سری تکان داد وسراج به سمت جهتی وازبین درختان حرکت کرد ..هنوز مسافتی راه نرفته بود که قطرات خونی توجهش را جلب
کرد .
خم شد ودستی روی خون کشید زیاد خشک نشده بود انگشت خونی اش را سمت بینی سگ گرفت تا بو کند سپس دستی رو سرش کشید
وگفت
romangram.com | @romangram_com