#ضربه_نهایی_پارت_103

_یالا پسر باید پیداش کنیم
سپس خود را به دست سگ سپرد ودرست در انتهای باغ بودند که سگ واق بلند ی کرد
سراج بادقت به اطراف خود نگاهی انداخت وگفت
_هیس پسر آروم باش
سگ اما همچنان باشدت واق می کرد
قلاده ی سگ را محکم به درخت چناری بست وخود از او فاصله گرفت ..احتمالا دخترک پشت یکی از همین درختان ویا شمشاد ها مخفی
شده بود
گرمی هوا کلافش کرده بود ..دستی برروی ته ریشش کشید وباصدای رسا ومحکمی گفت
_خوب گوش کن ببین چی میگم دختر!!
می دونم همین جا هسی
صدام رو می شنوی وحتی می بینیم !!
فرار وگریزت تهش تا اینجا بود
پس کارو سخت تر از این نکن وخودت رو نشون بده !!!
صدای ریز خش خش برگی را کمی دورتر از سمت راست خود شنید اما از جای خود تکان نخورد تا خود او رونمایی کند
خوب می دانست دخترک زود تسلیم می شود وقتی دیوار های بلنداطراف باغ را دیده و از وجود این سگ های وحشی با خبر شده است

چاره ای جز این نداشت ..تا کی می خواست خود را مخفی نگه دارد
کمتر از چند ثانیه بعد صدای گرفته ی دخترک را شنید ولبخندی پیروزمندانه برگوشه ی لب نشاند
_لباست روبده من !!
سراج لحظه ای جاخورد وچون بازوی برهنه ی او از پشت شمشادی بیرون آمد تا حدودی متوجه ی جریان شد

romangram.com | @romangram_com