#ضربه_نهایی_پارت_104
بدون حرفی پیراهن خود را از تن کند وبه سمت شمشاد ها رفت ولباس را به دست اوداد ...
سرمه سریع دستش راعقب کشید وهمراه با بغضی سنگین لباس را به تن کرد ..
مجدادا بوی عطر تلخش تو بینی اش پیچید واخم هایش رادرهم گره زد
این صحنه زیادی برایش اشنا بود واو قبلا هم لباس اورا به تن کرده بود
اما الان این موضوع کوچکترین اهمیتی برایش نداشت وچیزی که تا این حدآشفته وپریشانش کرده بود شکست خوردن در فرارش بود !!!
دیوارهای لعنتی زیادی بزرگ بودند واو حتی به سختی توانسته بود بالای درختی که مماس با دیوار بود برود اما تنها نتیجه ای که عایدش
شده بود افتادن از درخت وزخمی شدن جفت زانوهایش بود !!!!
حالا دیگر تمام امیدش ناامید گشته بود وتمام راه های فرارش به بن بست خورده بود
سرش رابالا گرفت وچندین بار پی درپی نفس عمیق کشید وپلک زد تا قطرات اشکش بیشتر از این تحقیر ورسوایش نکند !!
سراج بادیدن سرمه که درنهایت وپس از دقایق طولانی از مخفی گاه خود بیرون آمده بود تمام خشمش را فراموش کرد
نگاهش از بالا تا پایین اورارصد کرد وروی زانوها وکف پاهایش لحظه ای تامل کرد ..
این دختر چه بلایی سر خود آورده بود با وجود ماسکی که به چهره ی رنگ پریده اش زده بود
ظاهرش چنان زاروپریشان بود که دلش اندکی به رحم آمد !!!
سرمه زیر سنگینی نگاه سراج ازدرد کمی این پا وآن پا شد وبا اخم موهایش را پشت گوش خود زد
سراج پوزخندی زد وبادست به اطراف اشاره کرد وگفت
_فقط تا اینجا تونسی فرار کنی ؟!
سرمه لبش راگزید تا فریاد نکشد وسراج بی رحمانه بالحنی پرتمسخر ادامه داد
_فرصت طلایی خوبی رو ازدست دادی !!
سرمه با احساسی توام از حقارت نگاهش را به اودوخت وگفت
_من بالاخره فرار می کنم امروز نشد فردا شک نکن !!
romangram.com | @romangram_com