#ضربه_نهایی_پارت_105

سراج در دل لبخندی به این همه شجاعت وسرکشی او زد ..این دختر برعکس چهره ی آر امش زیادی سرسخت بود
_ومن بازهم تکرار می کنم که بی صبرانه منتظر آون روز می مونم
سپس اشاره ای به سرتاپای زخمی او کرد
تاک ابرویی بالا انداخت وباریشخند ادامه داد

_البته اگر زنده از این عمارت خارج شی
سرمه دندان سائید وبه سختی خشم به سطح آمده اش را کنترل کرد ولنگ زنان از مقابل او گذشت
سراج خنده ای درگلو کرد وبا چند قدم فاصله از عقب اورفت..
دخترک درلباس اودقیقا شبیه مترسک سر جالیزار شده بود ...اندام ظریف ولاغرش در لباس او که تا سر زانوهایش بود پنهان شده بود
وتصویر خنده داری از خود به نمایش گذاشته بود ..
لبخندی زد وسری تکان داد
ازصدای ناله های ریزش مشخص بود چه دردی راتحمل می کند ودم نمی زند واین درد برای اولازم بود تاشاید سرعقل بیاید !!!!
امیدوار بود یاشار تصمیم عجولانه ای نگیرد وبلایی بدتر از این سراونیاورد
هرچند که خوب می دانست او این اجازه را به یاشار نمی دهد
سرمه در میان نگاه های خصمانه ی محافظ ها در حالیکه سعی داشت سرش رابالا بگیرد وارد عمارت گردید .
حالا دیگر صورتش نشانی ازدرد نداشت و خالی از هر حسی بود وهمین تحسین سراج را برانگیخت
صدای فرامرز راشنید که مودبانه گفت
_آقا یاشار در سالن منتظرند قربان
سراج سری تکان داد وخود در کنار سرمه ایستاد وگفت
_دنبالم بیا

romangram.com | @romangram_com