#ضربه_نهایی_پارت_106

سرمه بدون حرف اورا تعقیب کرد برعکس صورت آرام وبی حسش
مضطرب بود وسعی داشت لرزش پاهایش را حتی الامکان کنترل کند
ابدا دوست نداشت ان ها ترس را در نگاه او بخوانند !!
هنگامیکه سالن رسیدند
سرش را بالا گرفت و نگاهش را در سالن چرخاند
چهار نفر در سالن بودند که او جز دونفر که یکی همان زن بود ومردی که بار اول همراه اودیده بود آن دوی دیگر را اولین بار بود می
دید
لحظه ای نگاهش روی مردی که سرش را بسته و نشسته بود مکث کرد و متوجه شد که همانی است که به سرش با لوله زده است و
برقی از خوشحالی از وجودش گذشت که آن مرد زنده است وباعث مرگ کسی نشده بود !!!

نگاهش از او به مرد قد بلندی که او را تماشا می کرد چرخید وبعددر نگاه خشمگین آن زن مو بلوند گره خورد وبا پوزخندی که زد خشم
او را به اوج رساند
طلا خشمگین نگاه پرحرصش را از او به سراج که با رکابی مشکی کنار سرمه ایستاده بود چرخاند ولحظه ای بادیدن لباس او در تن سرمه
حیرت کرد
وشعله ی خشم ونفرت وحسادت در وجودش زبانه کشید
در چند قدم بزرگ خود را به سرمه رساند وخیلی ناگهانی دستش رابالا برد وسیلی محکمی در گوش سرمه خواباند
صدای سیلی مانند شلاقی سکوت اتاق را شکاند سر سرمه کج شد اما به سختی تعادلش را حفظ کرد تا نیفتد
_دختره ی هرزه فکر کردی می تونی از اینجا فرار کنی!!!
قبل از اینکه سیلی دوم رابزند سرمه زودتر اقدام کرد و دستش در گونه ی طلا نشست وسیلی به مراتب سنگین تری در گوش او زد
طلا که اصلا انتظار چنین واکنشی را نداشت تعادل خود را از دست داد ومحکم پخش زمین گردید

romangram.com | @romangram_com