#ضربه_نهایی_پارت_107
سرمه با خشم خون گوشه ی لبش را پاک کرد و چون تصادفی لبخند محو نشسته روی لب سراج رادید پوزخندی زد
سراج گویی از این نمایش به راه افتاده لذت برده وسرگرم شده بود !!!
طلا با کمک باربد سریع بلند شد وهمه جای پنج انگشت دست سرمه را روی صورت او دیدند وقبل از اینکه مجدادا سمت سرمه یورش
ببرد
صدای یاشار مانعش گردید
_طلا کافیه عقب بایست!!!
لحن جدی صدایش نگاه سرمه را سمت خود کشاند وبه همان مرد سربسته رسید ..
صدای خشمگین طلا راشنید اما حتی نگاهش هم نکرد
_یاشار بزار حقش رو بزارم کف دستش !!!اون دختره ی پتیاره اول سرتو رو شکوند بعد کوبید توگوش من !!!
سرمه نگاه تند وخشنی به سمت طلا انداخت واحمقی نثارش کرد که طلا را مانند اسپندی روی آتش پراند
باربد چیزی در گوش طلا نجوا کرد وطلا سکوت کرد
_تلاش تو برای فرار ستودنیس دختر جوان
سرمه مجدادا نگاهش به سمت آن مرد میانسال چرخید که با چشمانی ریز شده ونگاه نافذ خود اورا تماشا می کرد ...
لحظه ای از ذهنش گذشت که چرا این مرد باید نیمه های شب به انباری بیاید ساعت ها خیره اورا تماشا کند !!
یاشار لبخندی زد
به سر خود اشاره کرد وبا تمسخر ادامه داد
_واما هدف گیری وسرعت عملت در آن تاریکی هم بدک نبود فقط قدرت دستت چندان قوی نبود که بخواد من روبکشه !!!
سرمه پوزخند صدا داری زد ودر پاسخ او اشاره ای به صورت سرخ طلا کرد وگفت
_قدرت دستم رو باید توصورت اون زن ببینی واگر الان زیر دستات حلوات رو نخوردن فقط بخاطر اینه که نخواستم دستم به خون تو
romangram.com | @romangram_com