#ضربه_نهایی_پارت_98
مرد تقریبا میانسالی بود که در این مدت اورا ندیده بود .
مرد لحظه ای ازدرد مانند ماری به خود پیچید وچیزی را زیر لب زمزمه کرد که سرمه به سختی توانست فقط یسنای آن رابشنود واین
اولین بار نبود که این نام را می شنید سپس چشم هایش بسته شد
لوله از دست یخ زده ی سرمه رها شد وزمین افتاد.
به جوی باریک خونی که از سر مرد جاری شده بود زل زد و با ترس قدمی عقب رفت.
او نمی خواست قاتل باشد .
قلبش در قفسه ی سینه اش مانند حیوانی درنده خود را به این ور آن ور می کوبید
وحشت زده وبه سختی خم شد و مچ دست مرد را گرفت و وقتی نبض مرد را زیر انگشت های بی حسش احساس کرد نفس حبس
شده اش آزاد گردید وزیر لب چندین بار خدارا شکر گفت
اوزنده بود ونباید وقت را هدر می داد
سریع قامتش را صاف کرد وبا قدم هایی بلند به سمت در رفت .
ابتدا سر خود را با احتیاط بیرون برد وبه چپ وراست راهرو نگاهی انداخت و وقتی کسی را ندید صلواتی در دل فرستاد و وکامل از
انباری خارج شد .
باید خیلی احتیاط می کرد ..
این دومین باری بود که می خواست فرار کند ومی دانست اگر این بار موفق نشود حتما چیز خوبی در انتظارش نخواهد بود !!!
از راهرو پیچ در پیچ که توسط دیوار کوب هایی تاحدودی روشن بود که خارج شد.
کنج سقف را چک کرد وچون دوربینی نصب شده ندید قدرت مضاعفی گرفت
از پله ها بالا رفت ومجدادا به راهرویی رسید لحظه ای ایستاد واطراف را نگاه کرد .
همه جا غرق در سکوت بود
romangram.com | @romangram_com