#ضربه_نهایی_پارت_97

پاهایش که به خواب رفت نیشگونی آرام از آن گرفت وبه سختی از زمین سرد جدا شد و مسیر انباری را پیمود وسعی کرد افکارش را
متمرکز کند.
باید هرجور شده از آن عمارت فرار می کرد .
اما چگونه !!!
بار دیگر کلافه موهایش را خاراند وناگهان جرقه ای درسرش زده شد
بارها در خواب وبیداری دیده بود که مردی به انباری آمده وگوشه ای ایستاده وگاهی ساعت ها به او زل می زند .
اوایل خیلی می ترسید اما وقتی دید آن مرد حتی به او نزدیک هم نمی شود آرام تر شده بود وفقط سعی می کرد هوشیار باشد وبی
شک آن مرد نمی دانست او همیشه بیداربوده است وثانیه هایی که می گذرد را می شمارد .
می توانست از این قضیه به نفع خود استفاده کند .
فقط باید کمی هوشیار انه وسنجیده رفتار می کرد .

نیمه های شب بود که باصدای چرخیدن کلید در قفل سرمه که هوشیارخوابیده بود از خواب پرید وبرای اولین بار از اینکه خوابش سبک
بود خدارا شکرکرد .
با وجود تمام تلقین هایی که به خود می کرد وجسارت کاذبی که تزریق تک تک سلول هایش کرده بود بدنش می لرزید وعرق سردی
روی تیغه ی کمرش نشسته بود
سریع لوله ی باریکی را که از گوشه ی انباری پیدا کرده بود زیر متکایش برداشت و روی نوک پا پشت در رفت
نفسش ناخواسته درسینه حبس شده بود در که باز شد لوله را محکم تر در دست لرزانش فشرد و وزمانیکه سایه داخل شد
بدون کوچکترین مکثی لوله را بالا برد و محکم برپشت سر مرد کوبید وصدای آخ بلند مرد همراه با فریاد خود از ترس وتکرار ضربه
شد.
حالا دیگر چشمانش به تاریکی عادت کرده بود ونور کمی که از انتهای راهرو می تابید باعث شده بود بتواند چهره ی مرد راببیند .

romangram.com | @romangram_com