#ضربه_نهایی_پارت_96

فرامرز بله ای گفت و سراج گوشی را قطع کرد وبه سمت اشپزخانه رفت تا قهوه ای را برای خود آماده کند .
باید هرچه زودتر منوچهر را پیدا می کرد .
یکهفته از آخرین روزی که نور خورشید وروشنایی را دیده بود می گذشت .
دلش اندکی هوای تازه می خواست

دیگر از وضعیتی که داشت خسته وکلافه شده بود .
فضای نیمه تاریک انباری با آن هوای خفه ونمناک واقعا طاقت فرسا شده بود
گوشه ی نسبتا تمیزتری کز کرده بود وسعی داشت به خاطرات خوشی که داشت فکر کند اما باوجود گرسنگی وضعفی که داشت چندان
راحت نبود .
موهای چرب شده اش به شدت می خارید وصدای انا در ذهنش دائم منعکس می گردید که درکودکی همیشه هشدار می داد که اگر
حمام نرود موجودای ریز وسیاهی به اسم شپش توی سرش میفتد
با وسواسی وباشدت بیشتری موهای نامرتبش را خاراند .
بی شک اگر تا چند روز دیگر استحمام نمی کرد سرش میزبان آن موجودات ریز می گردید
حتی از فکرش هم بدنش دون دون شد
بغض گلویش را می فشرد ونفس برای کشیدن کم آورده بود
دلش نمی خواست به آن هابگوید کم آورده است واورا از انباری بیرون ببرند
دوست نداشت آن ها ضعفش را ببیند
محال بود این فرصت را به آن دختر عفریته وان مرد خشک بدهد که به او بخندند .
ترجیح می داد واقعا بمیرد ولی به آن ها التماس نکند .
باید فکر دیگری می کرد .نباید به همین راحتی تسلیم آن ها می شد .بی شک راهی برای فرار بود .

romangram.com | @romangram_com