#ضربه_نهایی_پارت_95
مرد اسلحه اش رازمین انداخت وسراج باپا آن را به سمت عقب هول داد .
مرد درشت اندامی بود واز لحاظ هیکل کمی هم از سراج درشت تر بود ..
_چند ثانیه فرصت داری تا هرچی می دونی بگی !
لحن صدایش زیادی قاطع وجدی بود ..
_فقط دستور داشتم تا صبح فردا بکشمت!!
_از طرف کی ؟!
مرد لحظه ای مکث کرد سپس پاسخ داد
_ایمیل ناشناس بود
سراج سری تکان داد وپوزخندی زد
می دانست مرد حقیقت را می گوید
با لحنی هشدارگونه ونافذ گفت
_درحقیقت کسی که جرات کنه به خونه ی سراج بیاد سزاش مرگه ولی من این با رو ازت می گذرم اما دفعه ی بعد اگر هر جاببینمت بی
برو برگرد می کشمت !!!
جمله اش که تمام شد منتظرپاسخ مرد نماند وبا پشت اسلحه ی خود به پشت سر مرد محکم کوبید وهیکل درشت مرد مانند دیواری
فروریخت ومحکم با زمین برخورد کرد .
نگاهی به جسم بی هوشش انداخت .خونی که از بالای گوشش می ریخت قسمتی از سرامیک را قرمز کرده بود.
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت عقربه چهار صبح را نشان می داد.
گوشی را برداشت و بی توجه به زمان شماره ی فرامرزرا گرفت وچون صدای بله آقای خواب آلود فرامرز درگوشی پیچید گفت
_مهمون ناخونده داشیم با بچه ها بیایید بدرقش کنید
romangram.com | @romangram_com