#ضربه_نهایی_پارت_91

احتیاجی نیست تو بهم یاداوری کنی!!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت وامیدوارمی گفت وقبل از اینکه بخواهد برگردد واز اوفاصله بگیرد.
صدای طلا که حالا کشدارتر شده بود درگوشش نشست
_اولین بار که اون دختر رو دیدم
برام چهره ی آشنایی داشت .
لختی سکوت کرد ونگاه خمارش را به سراج دوخت وگفت
_من یسنارو فقط یکبار دیدم وچهره اش برای همیشه تو خاطرم ثبت موند و وقتی این دختر رو دیدم
جام را روی بار گذاشت وفاصله اش را با سراج به حداقل رساند .
خود را به او آویخت .با وجود کفش پاشنه بلندی که پوشیده بود تا زیر گردن سراج بود..
به سختی تعادل خود را حفظ کرد سرش را بلند کرد ومماس با لب سراج اغواگرانه لب زد
_سراااج تنها کسی که می تونه تو رو به اوج لذت برسونه منم نه اون دختر که شبیه یسناس وخود اون نیست !!!
یسنا مرده وتو وهمه این رو خوب می دونین !!
تو نباید پشت اون دختر دربیایی که صرفا شبیه دختر داییته !!

سراج پوزخندی زد وخواست برود که طلادستش را روی سینه ی اش گذاشت ودرحین نوازش آن زمزمه کرد
_ نه اون دختر وحشی ونه هیچکس دیگه نمی تونه به اندازه من تو رو تحریک کنه!!!
ذهن سراج ناخواسته لب های قلوه ای وقرمز سرمه را به تصویر کشید و هنوز تصویر ذهنش محو نشده بود که لب هایش قفل لب های
طلا گردید
باصدایی که شنیدند طلا با اکراه خود را عقب کشید ونگاه خصمانه اش را به باربد دوخت که خشمگین به آن ها زل زده بود
باربد سعی کرد آرامش خود را حفظ کند

romangram.com | @romangram_com