#ضربه_نهایی_پارت_90
ایرج جز تو هیچکس حق نداره وارد انباری بشه تایید می کنم فقط تو !!
ایرج سری تکان داد وچشم قربانی گفت وآن جا را ترک کرد
طلا پیک خود را سمت او بالا گرفت
سراج به سمت او رفت ودرکنار اوبه بار تکیه داد
طلا جرعه ای از نوشیدنی اش را نوشید وبا لبخند گفت
_این روزا زیاد میایی اینجا؟!
سراج پوزخندی زد وگفت
_اره احساس می کنم زیادی عمارت رو به حال خودش ول کردم
طلا اشاره ای به ویسکی روی بار کرد و با تمسخر کفت
_حال وهوای عمارت خوبه
نگران نباش !!
حرعه ای دیگر نوشید و با خنده ای اغراق آمیز ادامه داد
_با اومدن اون دختر از اون حالت کسلی هم درمیاد وبهترم میشه .
سراج بی اهمیت به ویسکی تعارف شده ی او ابروهایش رادرهم گره زد و طلا سعی که در مقابل آننگاه خود را نبازد
علتش را نمی دانست ،اما او حتی با نگاه این مرد سرد وخشکی که در مقابلش ایستاده بود هم تحریک میشد !!
_به اون دختر نزدیک نشو طلا
ازش فاصله بگیر وسعی کن سرت تو کار خودت باشه !!!
طلا خشمگین از حمایت سراج از آن دختر ، لیوان ویسکی اش را مجدادا پر کرد وبا غیض گفت
-من ،حد وحدودم رو خوب می دونم سراج !!
romangram.com | @romangram_com