#ضربه_نهایی_پارت_89

می توانست رگه ای از وحشت را که در نگاه سرمه لانه کرده بود را به وضوح ببیند اما با بی رحمی پوزخندی زد وادامه داد
_با زبون تند وتیزی که داری فقط کار رو برای خودت سخت تر می کنی!!
لختی سکوت کرد تا تاثیر جمله اش را در صورت ونگاه اوببیند
از قفسه ی سینه ی او که به شدت بالا وپایین می رفت و لرزش اندک لب های گوشتی اش متوجه شد که توانسته است اورا بترساند
اما وقتی سرمه لب از هم گشود فهمید با این دخترک نترس بسیار کار دارد
_کسی که از مرگنمی ترسه مسلما از تهدیدهای تو وامثال تو هم نمی ترسه !!
لختی سکوت کرد .
با وجودیکه دروغ گفته بود واز ترس آینده کل وجودش به لرزه در آمده بود اما با غیض بیشتری ادامه داد
یک قولی هم من به شما میدم
_من بیدی نیستم که با هربادی بلرزم ومطمئن باش که دزدیدن من بزرگترین اشتباه شما خواهد بود .

سراج دستش را یکبار بهم کوباند لبخندی زد وگفت
_خوبه این عالیه که روحیه ی خوبی داری ومن منتظر همچین روزی می مونم
این را گفت وبه سمت در انباری رفت .
تصمیم گرفت که این دختر چموش را چند روزی در انباری نگه دارند تا ببیند بعد از چند روز با همین گستاخی رو به رویش قرار می
گیرد !!!
وارد سالن که شد ایرج نزدیکش شد وگفت
_قربان چه دستوری میدین ؟!
سراج نگاهش را از او عبور داد ولحظه ای به طلا که کنار بار ایستاده بود و همراه با لبخندی فاتحانه به اوزل زده بود گفت
_یک دست لباس با وسایل شخصی و پتو متکا ببر انباری

romangram.com | @romangram_com