#ضربه_نهایی_پارت_88
درمقابل این دختر چه می تواند باشد
شاید پررنگ ترین دلیلش همان شباهت چهره ی او ویسنا بود .
حتی شهامت وگستاخی که داشت هم مانند یسنایی بود که چندین نفر زیر دستانش کار می کردند
ابروهایش با یاداوری یسنا در هم گره خورد ولحظه ای چهره ی خاتون در ذهنش به تصویر درآمد.
خاتونی که بعد از یسنا در آسایشگاه روانی بستری شده بود وتنها کاری که یاشار می کرد ریختن پول اسایشگاه در ماه بود
تصویر خاتون در ذهنش باصدای خشمگین ومحکم سرمه مانند مهی از بین رفت
_حرفی که از دهن من بیرون میاد کاملا از روی فکر ومزه مزه شدس!!
من ازتهدیدای تو واون زن عفریته نمی ترسم وباید بهت بگم که حتی از مرگ هم نمی ترسم !!
پژواک جمله ی اخرش که باصدای بلندی گفته بود در انباری منعکس شد وسراج به یاد اورد این جمله ی بی نهایت آشنا را از زبان یسنا
شنیده بود وقتی که سراج چند وقت قبل از مرگش گفته بود که پای خود را از بازی کثیفی که یاشار وپدرش به راه انداخته بودند بیرون
بکشد ویسنا باهمان شهامت همیشگی اش باصدای بلندی خندیده ودر آغوش او خزیده بود گفت
_من از مردننمی ترسم سراج !!!
تنها چیزی که من رو می ترسونه اینکه زنده باشم ونفس نکشم !!!
دستی روی ته ریش صورتش کشید وبا نگاه نافذ خود به چشم های گستاخ دخترک مقابلش که علی رغم دردی که داشت صاف ایستاده
بود ومانند شیری زخمی به او زل زده بود با لحنی قاطع که اندکی چاشنی تمسخر داشت گفت
_مرگ ترسی نداره دخترک جهش یافته!!!
تو الان جایی از زندگیت قرار گرفتی که بهترین اتفاقی که می تونه برات بیفته همین مردنه !!!
اما من می تونم بهت قول بدم که قرار نیست تو بمیری حداقل نه به این زودی ونه به همین راحتی که تو اون سر کوچولوت تصور می
کنی!!!!!
romangram.com | @romangram_com