#ضربه_نهایی_پارت_85

همه چیز چنان باسرعت اتفاق افتاد که حتی سراج هم از این عکس العمل سریع غافلگیر گردید .اصلا انتظار همچین سرعتی را نداشت و
زمانی به خود آمد که مشت محکم دخترک پای چشمش نشست .
سرمه خواست مشت دوم را بکوبد که پنجه ی محکم سراج دور مچ دستش حلقه گردید وچنان فشاری بهش وارد کرد که صدای فریاد
سرمه شیشه را لرزاند

صورت هردو در فاصله ی کمی از هم قرار داشت وهرکدام می توانستند خشم را درنگاه دیگری ببینند.
سراج فشاردیگری به دست او وارد کرد وسرمه لب های بسته اش را از داخل گاز گرفت تا از شدت درد فریاد نکشد.
در آن تاریکی واز آن نور کمی که ازراهرو میامد سراج می توانست رنگ پریدگی صورت او راببیند .
پای چشمش ذق ذق می کرد وفکر کبودی بعد از آن کلافه ترش می کرد .
تا حالا مشت هیچ حریفی به صورت او حتی نزدیک هم نشده بود وحالا این دختر ....
پوزخندی که کنج لب سرمه نشست اورا تا حد انفجار خشمگین کرد
در یک حرکت اورا به خودش نزدیک تر کرد .مچ دستش را رها کرده وپنجه اش را از میان موهای چرب وگره خورده اش عبور داد
وصورتش را دریک میلیمتری صورت او قرار داد و غرید
_می دونستی می تونم همین جا ودرهمین لحظه گردنت رو بشکونم و بدنت رو خوراک سگای وحشی کنم !!!
قلب سرمه به شدت می تپید وسینه هایش مماس سینه ی سراج بالا وپایین می رفت اما نگاه متنفر وخشمگینش چیزی از این ترس بروز
نداد
سر خود را بی اهمیت به دردی که درریشه ی موهایش پیچید اندکی عقب کشید وخیره در نگاه او وبی توجه به درد پیچیده در سرش با
گستاخی لب زد
_تنها چیزی که نمی دونم اینه که یک انسان تا چه حد می تونه ذات حیوونی داشته باشه!!!
پس از پایان جمله اش لحظه ای جز صدای نفس های به شمارش در امده ازدردش ،هیچ صدایی به گوش نرسید..

romangram.com | @romangram_com