#ضربه_نهایی_پارت_84

_ولم کن لعنتی !!ولم کن بهم دست نزن!!

بازوهای برگشته اش حسابی به درد آمده بود واز طرفی درآن هوای خفه وبا آن بینی کیپ شده وگلوی کویرشده اش نفس برای
کشیدن کم آورده بود .
در حالیکه نفسش به شمارش درآمده بود اخرین تلاش خود را کرد وبا پشت بازو خواست به سینه ی مردی که از پشت محصورش کرده
بود بکوباند اما نتوانست وبیشتر از پشت درآغوش او فرو رفت
_عو ..عو..ضی لع..لعنتی و..ولم کن
قلبش نامنظم می کوبید واو دلش نمی خواست بار دیگر از هوش برود...
سراج فشار کمی به مچ دست او وارد کرد وصدای ناله ی درد الود دخترک به گوشش رسید .
حالا دیگر چشمانش تا حدودی به تاریکی عادت کرده بود و می توانست صورت پف کرده وموهای پریشان دختری که در آغوشش به
شدت تقلا می کرد ببیند.
سرش را خم کرد ودر جایی نزدیک به گوش او پراخم گفت
_آروم باش تا ولت کنم !!
سعی نکن بیشتر از این عصاب من رو تحریک کنی که بد می بینی !!
دقایقی طول کشید تا جمله ی سراج در ذهن سرمه معنا بگیرد وصاحب صدا را بشناسد .
مگر می توانست این صدای منفور را تا آخر عمر فراموش کند .
سراج ابرویی بالا انداخت.
می توانست از نیم رخ صورت خشمگین ورنگ پریده ی اورا ببیند وبه راحتی افکارش را بخواند ..
اما افکار او کوچکترین اهمیتی برایش نداشت .فقط همین برایش کافی بود تا از این وضعیت خارجش کند
هردو مچ دست سرمه را رها کرد و خود را عقب کشید ودرکمتر از کسری ثانیه سرمه مقابلش قرار گرفت .

romangram.com | @romangram_com