#ضربه_نهایی_پارت_83
عصبی سوار ماشین شد ومستقیم به سمت عمارت حرکت کرد.
به عمارت که رسید ایرج رادید که به سمتش میامد
_قربان تو انباری هستن ..
تا نیم ساعت پیش ،صداش میومد .اما الان ....
-طلا کجاست؟!
ایرج مکثی کرد وگفت
_با باربد توی اتاق ایشون هستن
سراج پوزخندی زد و سری تکان داد
باربد جدیدا زیادی روی مخ بود و باید در اولین فرصت اورا سرجای خود می نشاند
مستقیم به سمت انباری حرکت کرد .
باید ابتدا فکری به حال آن دختر می کرد
پشت در انباری که رسید
کلید را در قفل چرخاند ودستگیره ی در را پایین کشید ودر راباز کرد
گوشه ی چشمانش از تاریکی انباری وبوی نم آن چین خورد
هنوز اولین قدم را به داخل نگذاشته بود که نزدیک شدن باسرعت چیزی را به سمت سرش احساس کرد .
سریع شانه اش را عقب کشید وسایه باسرعت از کنار سرش عبور کرد.
سریع وبا مهارت نیم چرخی زد .مچ دست سرمه را در هوا گرفت وبه سمت خود کشید
وسرمه محکم باسینه اش برخورد کرد بی توجه به فریاد ش
دومچ دستش را گرفت وبه حالت ضبدری جلوی سینه اش قرار داد .
romangram.com | @romangram_com