#ضربه_نهایی_پارت_82
_سفرضروری!!
بحثی نیست ...
اما بهش بگو کمتر از ساعت مهلت داره یا مواد یا پول رو شخصا به شخص خود من برگردونه ، که اگر ساعتی بیشتر طول کشید ،
این سفر به سفر آخرش تبدیل میشه !!!
لحن قاطعش جای هیچ بحثی نداشت .
بیژن سری تکان داد .
منوچهر حماقت بزرگی کرده بود که با سراج سرشاخ شده بود !!
بارها گفته بود که وارد معامله ی با ان ها نشود و خود را به دردسر نیاندازد وحالا ....
سری با افسوس تکان داد .
همه خوب می دانستند وقتی سراج تصمیم می گرفت شخصا با خود طرف معامله اش دیدار کند چه عواقبی دارد .
قبل از اینکه سراج بخواهد از سالن خارج شود لحظه ای کوتاه مکث کرد وبوی اشنای ادکلنی را به مشام گرفت .
پوزخندی روی لب نشاند و از سالن خارج شد .
صدای زنگ گوشی را که شنید آن را از جیب کتش خارج کرد وبا دیدن شماره ی عمارت ابروهایش درهم گره خورد .
در ماشین را باز کرد وتماس را پاسخ داد
_بگو
_قربان دختره از صبح زود یکریز سرو صدا می کنه
باتوجه به دستور یاشار خان دیگه به ایشون ارامبخش نمی زنن ..
وباتوجه به شرایطی که ایجاد کرده طلا تصمیم گرفته تو انباری بندازنش !!!
سراج گوشی را قطع کرد و کلافه مشتی روی سقف ماشین کوباند .
در این وضعیت فقط این دخترک را کم داشت.
romangram.com | @romangram_com