#ضربه_نهایی_پارت_81
گوشی را قطع کرد و آن را ر وی کاناپه انداخت و به سمت تخت رفت
پیراهنی را که از قبل اماده کرده بود از روی تخت برداشت وبه تن کرد .
نباید اجازه می داد برنامه اش بهم بریزد .
اگر منوچهر راپیدا نمی کرد این خبر مانند بمبی بین همه می ترکید و او هرگز این اجازه را به کسی نمی داد .
دور زدن سراج یعنی دیدار مستقیم با عزرائیل !!!
چنان درسی به او می داد که بشود درس عبرت دیگران !!
از خانه خارج شد و سوار ماشین شد و به سمت پاتوق منوچهر حرکت کرد .
تعداد معدودی که درسالن بودند با دیدن سراج سری تکان دادند وبیژن مستقیم به سمت او قدم برداشت .
لبخندی نمایشی روی لب نشاند و دست خود را برای خوش امد گویی جلو اورد
_سلام خیلی خوش اومدین قربان
سراج بی اهمیت به دست جلو امده ی او ولحن چاپلوسانه اش اطراف را از نظر گذراند .
سپس نگاه نافذش را به او دوخت و بالحنی قاطع پرسید
_منوچهر کجاست !!
بیژن که نزد زیر دستانش تحقیر شده بود بلافاصله دست خود را انداخت.
لبخند روی لبانش خشک شده بود .
گلویی صاف کرد وسعی کرد زیر آن نگاه نافذ صدایش نلرزد !!
_نمی دونم فقط گفت سفر ضروری پیش اومده
سراج تاک ابرویی بالا انداخت.
سپس با خونسردی تمام ته ریش صورت خود را خاراند وبا لحنی کشدار گفت
romangram.com | @romangram_com