#ضربه_نهایی_پارت_80

اما حواست بهش باشه
سراج چینی به گوشه ی چشمانش انداخت و گفت
_خالد از معامله جدیدی حرف می زد
معامله ای که من ازش بی خبرم
لحظه ای مکث کرد وادامه داد
_مثل دزدیدن اون دختر!!
یاشار ته ریش صورتش را خاراند .لبخندی زد گفت
_اتفاقا این معامله ای که خودت باید انجامش بدی تر وتمیز
سراج پرسید
_چه معامله ای ؟!
یاشار از جای خود بلند شد با دست پایین
لباس خود را مرتب کرد
_بعدا مفصل در موردش حرف می زنیم
تماس با مشترک مورد نظر ..
سراج گوشی را قطع کرد و بلافاصله شماره ی دیگری را گرفت .
باید خود به خدمت منوچهر می رسید که دیگر فکر دور زدن اورا به سر نزند .
_بله قربان
_زود برام محل پنهون شدن منوچهر روپیدا کن
_چشم قربان


romangram.com | @romangram_com