#ضربه_نهایی_پارت_79

_کیش ومات
یاشار نگاهی به شاه خود انداخت ودستی روی هم کوباند و احسنتی گفت
_زندگی اون دختر به من ربطی نداره
اما ما کارهای مهم تری از انتقام تو داریم
یاشار به پشت صندلی تکیه زد .
نگاه مستقیم خود را به سراج دوخت
سعی کرد از طریق نگاهش ذهنیتش را بخواند اما مانند همیشه به ان سد محکم برخورد کرد .
سراج نفوذ ناپذیر بود ویاشار این را خوب می دانست
با لحن خیلی قاطعی گفت
_درست همونی که ازت انتظار داشتم !!
به انتقام من واون دختر کاری نداشته باش و روی کارها وبرنامه هایی که داریم متمرکز شو
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و خونسرد گفت
_اخرین باری که این حرف روزدی ومن خودم رو عقب کشیدم چندماه طول کشید تا گند بساط عباس رو ردیف کنم !!!
صدای خنده ی ناگهانی یاشار در اتاق طنین انداخت.
بحث را عوض کرد وبه سمت خالد کشاند
_از خالد چه خبر ؟!
_سر جابه جایی به مشکل خورده وفرصت می خواد

_عجب!!
اشکال نداره چند روز بهش فرصت بده

romangram.com | @romangram_com