#ضربه_نهایی_پارت_78
دیگر نگاهش ،بی تفاوت و خونسرد نبود!!!تلخی گزنده ای جایگزین ان درنگاهش شده بود .
چهره ی تنها دخترش یسنا مقابل چشمانش نقش بست وقلبش مانند همیشه از اندوه ودلتنگی فشرده گردید.
سراج خیلی راحت توانست از نگاه تلخش پی به عمق افکارش ببرد .
می دانست او بعد از چند سال هنوز اتش خشمش خاموش نشده است ومی دانست روزی این اتش گر می گیرد وخیلی ها را می سوزاند
وچرا اونمی توانست اجازه دهد آن دختر در صدر باشد !!
صدای گرفته ی یاشار در گوشش نشست
_تا وقتی یسنا اروم بشه !!
سراج ابروهایش رادرهم گره زد .
_اون دختر هیچ ربطی به یسنا وطاها وانتقام تو نداره !!
یاشار لبخندی زد مهره ای مجدادا جابه جا کرد وبا خونسردی جواب داد
_اون دختر به این ماجرا هیچ ربطی نداره
اما عشق افلاطونی که طاها نسبت به این دختر داره پای اون رو به این بازی باز کرد
سراج از این جواب تعجبی نکرد
زیرا چیزی را شنیده بود که انتظارش راداشت !!
یاشار نگاهی به شاه خود انداخت و مشکوک پرسید
_ چرا زندگی اون دختر برات مهمه؟
این سوال زیادی اشنا را خود چندین بار از خود سوال کرده بود وبه نتیجه ای نرسیده بود.
نباید یاشار را بیشتر از این نسبت به آن دختر حساس می کرد .
در یک حرکت ماهرانه بازی را به نفع خود تمام کرد و بالحنی بی تفاوت گفت
romangram.com | @romangram_com