#ضربه_نهایی_پارت_75

به سختی اسکالپ ،را داخل رگ دستش کرد .
صدای ناله ی مجدد سرمه نگاه سراج را به سمت ان ها چرخاند .
مشاهیر مشغول تنظیم ست سرم اوبود وچون سنگینی نگاه سراج را احساس کرد بی انکه او را نگاه کند باصدای گرفته ای گفت
_فشارش زیادی پایینه وبا توجه به امپول های تزریقی روی بازوش و سابقه ی خفت گیری یاشار می تونم علتش رو حدس بزنم!!!
زیادی بهش ارامبخش تزریق کردن و این باتوجه به فشار پایینش اصلا خوب نیست !!!
سراج چیزی نگفت ومشاهیر بی حوصله نسخه ای نوشت ودست سراج داد .
دیدن این دختر مانند جرقه ای در انبار باروت بود .
باید هرچه زودتر از انجا دور می شد.
باید مانع هجوم خاطرات تلخ ودردناکش می گردید .
_اگر تب کرد خبرم کن

سپس نگاه پرحسرت دیگری به دختر افتاده روی تخت انداخت وتلخ گفت
_نمی دونم هدفتون از اوردن این دختر به اینجا چیه ولی....
نگاهش را از سرمه جدا کرد وبه سراج دوخت وادامه داد
_این دختر حیفه ..
این راگفت ومنتظر جوابی نماند وبه سمت در رفت واز اتاق خارج شد.
سراج نسخه را داخل جیبش گذاشت وبه سمت تخت رفت .
مجدادا پتو را روی او مرتب کرد .
موهایش را از روی صورتش کنارزد .
وبا سر انگشت هایش عرق را از روی پیشانی او زدود .

romangram.com | @romangram_com