#ضربه_نهایی_پارت_74
دست ازادش مشت گردید وسریع پلکهایش گشوده شد
سراج دستش را روی شانه ی او گذاشت واندکی ان رافشرد
نگاه پرحسرت وماتم زده ی مشاهیر به سرمه نشان از حال دگرگون شده وخرابش بود !!!
صدای ناله ی ارام سرمه تصویر شفاف یسنا را مه الود کرد واورا به خود اورد.
مشت گره کردی دستش بازگردید وسعی کرد خود را بازیابد .
مهم این بود که او همزاد یسنایش بود نه خود او!!!
یسنای بی رحم او برای همیشه ترکش کرده ورفته بود !!
نفس پردردش رابیرون فرستاد وبی حرف از کنار سراج عبور کرد وکنار تخت دخترک بیهوش ایستاد ..
با انگشت اشاره اش گوشه ی چشم اورا پایین کشید وبه سفیدی چشمانش نگاه کرد سپس
زیب کیف خود را کشید ودستگاه فشارش را برداشت .پتو را ازروی او کنار زد وفشار اورا گرفت .
فشارش روی بود وزیادی پایین بود .
باید به اوسرم وصل می کرد ..
نگاه پر اخم سراج ، ناخواسته لحظه ای روی لباس نازک وبدن نمای اوچرخید .
کلافه نگاهش را جدا کرد وبه سمت پنجره رفت وپشت به مشاهیر ایستاد وبه اسمان پرستاره چشم دوخت
مشاهیر لحظه ای کوتاه از پشت به قامت مردانه ی سراج چشم دوخت سپس گارو را بالای بازوی اوزد ومشغول پیدا کردن رگ اوشد .
فشار پایینش باعث شده بود که نتواند رگ اورا پیدا کند کلافه گارو را دراورد وبالای مچ دستش بست .
با دو انگشتش چند ضربه ی کوتاه به رگ دست اوزد تا برجسته شود .
فشار پایینش باعث شده بود رگ دستش مخفی شود .
romangram.com | @romangram_com