#ضربه_نهایی_پارت_73

دراتاق باز شد ومشاهیر دکتر مخصوص عمارت وارد اتاق شد
سراج را که دید به سمت او رفت
لبخندی روی لب نشاند .
کیف دستش را زمین گذاشت وهردو دستانش را روی شانه های سراج نشاند وگفت
_به رفیق شفیق قدیمی ما !!!
حالت چطوره !!
سراج سری تکان داد و در جواب او به گفتن تنها یک کلمه ی خوبم بسنده کرد واشاره ای به روی تخت کرد وگفت
_زود این دختر رو معاینه کن مشاهیر

مشاهیر نگاهش انگشت اورا تعقیب کرد و لحظه ای روی تخت ثابت ماند
دستانش را ازروی شانه ی سراج انداخت
کیف خود را ازروی زمین برداشت وبه سمت تخت جلو رفت ولحظه ای نگاهش را قیافه ی دخترک ثابت ماند وبا صدایی نه چندان ارام
وبهت زده زمزمه کرد
_یسنا
ابروهای گره خورده ی سراج بیشتر در هم تنید وچون نگاه مشاهیر طولانی شد
به او نزدیک شد .
نگاه او هم خیره ی سرمه ماند وگفت
_زیادی شبیه یسناس
اگر سابقه ی خانوادگیش رو در نمی اوردم به دوقلو بودنش با یسنا شک می کردم !!!
مشاهیر لحظه ای چشم بست واخرین تصویر صورت یسنا با همان لبخند ملیح قاب چشمان بسته اش شد !!!

romangram.com | @romangram_com