#ضربه_نهایی_پارت_72
دیگر صدایی از طلا شنیده نشد جز صدای نفس های سنگینش
صدای پچ پچی که میشنید بیشتر اشفته وعصبی اش می کرد
_این رفتارت برات خیلی گرون تموم میشه!!
سراج پوزخندی به اولتیماتیوم اوزد .
نگاه از اوگرفت وبا گام هایی محکم وراسخ به سمت اتاقی که سرمه را در ان نگه داشته بودند قدم برداشت
در اتاق را باز کرد .
به سمت تخت رفت وجسم بیهوش سرمه را روی تخت گذاشت .
بدن سرمه سرد ورنگ پریده اش نگران کننده بود .
پتو را روی او کشید .
گوشی اش را از جیب خارج کرد وبا دکتر تماس گرفت تا هرچه زودتر به عمارت بیاید
تماس را قطع کرد وگوشی را داخل جیب خود بازگراند و گوشه ی تخت نشست .
نگاهش را به ان دختری که روی تخت افتاده بود دوخت .
احتمالا تا الان خانواده اش متوجه ی ربودن او شده بودند و برای پیدا کردنش اقدام کرده بودند وبی شک اولین گزینه هم طاها بود .
پوزخندی گوشه ی لبانش را به سمت بالا کشید .
می دانست طاها برای پیدا کردن دخترک تمام توانش را به کار خواهد بست .
کلافه دستی داخل موهایش کشید .
یاشار می توانست با دزدیدن این دختر بزرگترین حماقت زندگی اش را کرده باشد .
ناخواسته لحظه ای نگاهش روی لب های گوشتی وترک خورده ی سرمه چرخید وروی آن ثابت ماند .
تقه ای که به درخورد باعث شد نگاهش ازروی لبان او جدا شده واز گوشه ی تخت بلند شود .
romangram.com | @romangram_com