#ضربه_نهایی_پارت_71
طلا در یک قدمی سرمه دست به سینه ایستاد .از بالا نگاهی به اوانداخت وبا لحنی تحقیر کننده گفت
_درنهایت میفته
حالا این رو جمعش کن ببر بندازش انباری !!
باربد نگاهش را به طلا دوخت .لبخندی موزیانه زد وگفت
_حله
قبل از اینکه بخواهد قدمی سمت سرمه که حالا دیگر کامل از هوش رفته بود برود
سراج به سمت سرمه رفت .خم شد واورا دراغوش گرفت واز زمین جدایش کرد
نگاه خشمگین طلا به دخترک که درمیان بازوهای سراج بود چرخید
ابروهایش در هم گره خورد و وقتی سراج به سمت اتاق سرمه قدم برداشت
نتوانست خویشتن داری کند .
بخصوص که بعضی از دخترها از سروصدای ایجاد شده از اتاق هایشان سرک کشیده بودند تا ببیند چه خبر شده است
باصدایی که کمی اوج گرفته بود گفت
_سراج!!
وچون جوابی از سراج نشنید باغیض ادامه داد
_اون دختر باید بره انباری نه اتاق !!
سراج این تصمیم منه !!
سراج در چهارمین قدم در جای خود ثابت ماند .کمی سرش را به سمت اوچرخاند .
سپس خونسرد وبی تفاوت نیم نگاهی گذرا به سمت اوانداخت وگفت
_ وچه اهمیتی می تونه داشته باشه تصمیم تو برای من؟!
romangram.com | @romangram_com